دوکوهه شهر شیدایی نور ...

 
نمیدانم چه نام بگذارمش...!!!!!

بسم رب مادر غریی و بی مزارم حضرت فاطمه زهرا(س)

روزها می آیند ، شب ها به دنبال آن می روند و باز روز ها می آیندا و باز هم شب ها می روند ...

و ما همانطور که به آخرالزمان نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شویم ...

و همانطور که از عمر ما هر روز و هر ساعت کاسته می شود ...

و ما هر روز بیشتر ار روز قبل در گناه فرو میرویم انگار که در لجن زار گناه افتاده ایم ...

دوستی ها کم می شود و دشمنی ها زیاد ...

دوستان نزدیک می گذارند و می روند ...

کم کم مانند مادرمان غریب می شویم و روزی در تکه ای از زمین پنهان!!!

و شاید هم کسی به ما سر نزند و ما در همان غربت دلگیر و دل آزار می مانیم !!

و شاید بعد سالهای سال کسی از تربتمان بگذرد و خاک های نشسته شده بر روی مزارمان را پاک کند و آبی هم به رسم یاد بود (یاد بود که نه ولی ...) بریزد و شاید هم اتقاقی و از سر دلسوزی برایمان فاتحه ای بخواند!!!

و ما هنوز هم تنها و غریبیم همانند شهری که روزی پر از افراد پر شور و دلاور بود که دلیرانه آموده بودن تا انتقام از ... بگیرند!!!

اما الآن فقط صدا ی آن عزیزان و خاطرات آن بسیجیان دلاور در آنجا مانده ...

جایی که پرستو ها از آنجا پر کشیدند و صدای پای زهرا (س) را شنیدند!!!

پرستو هایی که شاید برای روز های آینده ی خود هزاران نقشه کشیده بودند ولی در لحظات آخر توانستند از همه ی این دنیای کثیف دل بکنند و پرواز کنند !!!

و امید وارم که ماهم روزی بتوانیم پرواز کنیم و در حین پرواز صدای مظلومانه و با آه و ناله ی مادر غریبمان را بشنویم ...

ولی افسوس که ای شهر دگر آسمانی برای پرواز و دل کشیدن از این دنیای کثیف ندارد و همه حای آن را سیهی و کبودی گرفته ...

 

 من زمین خورده ی زهرام                   

                                      مادر کربلا اونه

همیشه مادر آدم ، در آدمو میدونه ... !!!



| [ کلمات کلیدی ] :
نويسنده : مجنون الشهدا
زمان : ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ